تبلیغات
سیّال ذهن - عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی ...
 
                                                        
  • چهارشنبه در مجلس درس دکتر شیری، حکایتی از دفتر ششم مثنوی نقل و مورد بحث قرار گرفت. داستانی در باب عاشقی که شاه مات معشوقش بود و بالاخره گشایشی در صبرش حاصل شد و معشوق به او وعده دیدار در نیمه شبی را داد . عاشق به شکرانه این وعده وصال، قربانی کرد و نیازمندان را طعام داد (به قول دکتر کار خیری در جهان جاری کرد) و در شب موعود در حجره اش به انتظار نشست. اما جالب اینجاست که عاشق (یعنی سمبل بی قراری و بی خوابی)، خوابش برد و معشوق وقتی به مکان دیدار آمد او را خفته یافت. اندکی از آستین او را پاره کرد و چند گردو در جیبش گذاشت و برفت.  ........

  • این حکایت جالب رااگر خواستید میتونید "اینجا"  بخونید و لذت ببرید و ببینید مولانا در ادامه چه استنباط هایی را از منظر معشوق و ذات و کنه عشق بیان می دارد.


  • امروز در حین اینکه داشتم این حکایت مثنوی را می خوندم و بحث ها و حرفهای سر کلاس را به خاطر می آوردم و مرور می کردم، دلم یا بهتر بگم جریان سیال ذهنم، دوباره یه جورایی به خواجه شیراز پل زد و بعد از مدت ها این غزل خواجه تو ذهنم جاری شد. این قدر که از صبح تا الآن همش تو ذهنمه و منو واداشت تا این چند خط را برای دلم اینجا ، به نقل از سیال ذهنم بنویسم. واقعا این غزل به نظر من یکی از بی نظیرترین کارهای خواجه هست. از معدود غزلیاتی هم هست که حافظ در بیتی غیر از بیت آخر، اسم خودش را نقل کرده است.

    %3Mvs/=Oهرچی بیشتر شاه بیتهای این غزل را بو میکشم و مزه مزه میکنم،درست مثل خمیری که به تنور داغ میچسبه تا پخته بشه و به محصول تبدیل بشه، خیلی به حال و هوای شناور این روزهای من می چسبه و بهم تلنگر میزنه و راه گشایی می کنه. تا او چه خواهد و ما بندگان او تا چه قدر در مسیر صلاح گام برداریم. شاه بیت هایی که نیاز به هیچ گونه تفسیر و توضیح نداره و خود ترکیب واژگان در غالب غزل، به بهترین نحو بیانگر عمق زیبایی و معنی وجودی مطلب هستش.


در  نظــر بازی  ما   بی خبران   حیراننـد     مـن چنینـم که نمودم  دگــر ایشان داننـد
عاقلان  نــقطه   پــرگار   وجودند   ولـی       عشـق داند  که در این دایــره سرگرداننـد
مفلسانیم  و  هوای  می و مطرب داریم       آه  اگـر خرقه پشمین  به  گـرو  نستاننـد
وصل خورشید به شب پره عمی نرسید      که  در  آن  آینه  صاحب نظــران  حیراننـد
لاف عشق و گله از یار  زهی لاف دروغ      عشقبازان  چنیـن  مستـحق   هجـراننــد
مگـرم  چشـم  سیاه  تـــو  بیاموزد  کار      ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
زاهد ار رندی حافظ  نکند فهم  چه شد      دیـو  بگریزد  از آن قـوم  که  قـرآن  خواننـد
گـر شوند آگه  از اندیشه ما   مُغبَچگان      بعد از این  خرقه صوفی  به گـرو  نستاننـد


پ.ن:
اگر دوست داشتید می تونید این ابیات را با صدای گرم استاد موسوی گرمارودی  "اینجا"  بشنوید.
پ.ن 2:
دوستی انتقاد کرده بود که تیپ نوشته هات یه جوره، منم گفتم بله یه جوره چون دل من همیشه یه جور و یه رنگه و این کلبه هم محل دل نوشته هام هست نه چیزهای دیگه.

یه لینک خیلی خوب دیگه در همین زمینه:




نوع مطلب :
برچسب ها : دل نوشته،
لینک های مرتبط : غزل 193،


1396/02/26 05:19 ق.ظ
بسیار core از خود نوشتن در حالی که
صدایی دلنشین ابتدا آیا نه حل و فصل خوب با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به من
مؤمن اما فقط برای بسیار در حالی
که کوتاه. من با این حال کردم مشکل خود را با فراز در منطق و
شما خواهد را خوب به کمک پر همه کسانی معافیت.
اگر شما که می توانید انجام من خواهد قطعا بود در گم.
1392/05/28 11:53 ق.ظ
سلام
ای کاش تحلیلتونو از حکایت مینوشتید
عبّاس ملکشاه:
خود مولانا تو ابیات پایانی به بهترین نحو بیان کرده.
1392/05/28 11:19 ق.ظ
هنوز حالم خوبه برا اون كلاس...
عبّاس ملکشاه:
چه قدر خوب. استمرار خوب بودن در جاده دلگرمی، به نظرم یکی از بهترین نمودهای رضایت است.
1392/05/27 09:32 ق.ظ
با سلام
عالی بود...اونجاش كه از داستان های مثنوی پل زدید به غزلی از حافظ
عبّاس ملکشاه:
ممنون از حُسن نظرتون
1392/05/25 05:24 ب.ظ
لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ
این یکی از مصرع هایی هست که همیشه با خودم زمزمه میکنم .
ودیگیری هم
طبیب عشق مسحا دم است ومشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند.
ممنون بابت این دل نوشته
عبّاس ملکشاه:
بی دلیل رند شیراز به لسان الغیب معروف نشده است.
در موقعیت های گوناگون شاه بیتهاش برای افراد مختلف با تفاسیر مخصوص خودشون، یادآور میشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر