تبلیغات
سیّال ذهن - ایران و فرزندانش
 
                                                        

خانواده ای هست مفلوک.
کارِ پدر بدان جا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نانِ سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرجِ خود کند.

به پدر چه خواهید گفت؟ بی کاره؟ مفلس؟ معتاد؟
هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکرِ نجاتِ چنین خانواده ای باشد، تنها به فرزندانِ جوان خانواده امید خواهد بست . . .

مادر  یعنی  وطن
طلا  یعنی   نفت
پدر   یعنی  دولت

این مُلک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خودِ مادر را نیز فروخته اند!
در چنین خانواده ای تنها مایه نجات، همتِ فرزندان است . . . از پدر کاری بر نمی آید.

پاراگراف انتهای کتاب نفحات نفت - رضا امیرخوانی



  • متن نوشته بالا را بشنوید  ++




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


1396/02/1 03:00 ب.ظ
Appreciate this post. Let me try it out.
1392/12/27 12:51 ب.ظ
سلام
با اجازه لینک شدید.
نوروز پیشاپیش مبارک.
عبّاس ملکشاه:
ممنون و سال نو بر شما و فرزندان گلتان هم پیشاپش مبارک باد بانو
1392/12/22 03:31 ب.ظ
عالی بود!
اولش فکر کردم درمورد اعتیاده...
مرسی بابت اشتراک گذاری این مطالب جالب!
عبّاس ملکشاه:
ممنون
1392/12/16 10:42 ق.ظ
سلام
من هم بلافاصله بعد از شنیدن این متن ،در وبلاگم نوشتمش .بعد هم کتاب رو خریدم .بی نظیر.رضا امیر خانی قلم خیلی زیبایی داره
عبّاس ملکشاه:
چه جالب. مصداق اینه که آنچه به حق از دل براید، بر دل نشیند
1392/12/13 02:44 ب.ظ
سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه
یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه
یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛
یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره


یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت
هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.



یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند

من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده
من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقی‌ بمانم

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
عبّاس ملکشاه:
چه زیبا نوشتی داریوش جان
نفست همیشه گرم داداش
1392/12/13 08:54 ق.ظ
واقعا زیبا و پر محتوا بود.ارزش چند بار خواندن را داشت
عبّاس ملکشاه:
ممنون از حُسن نظرت دیاکو. ای فرزند آزاده ایران زمین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.