تبلیغات
سیّال ذهن - در انتظار گودو
 
                                                        
1392/12/13 :: نویسنده : عبّاس ملکشاه


دست ها می سایم
تا دری بگشایم

بر عبث می پایم
که به در کس آید


     می تراود مهتاب - نیما یوشیج







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


1396/04/5 12:33 ق.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب اصل آیا واقعا نشستن بسیار
خوب با من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف
شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.
من این مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما
خواهد را سادگی به پر همه کسانی شکاف.
اگر شما در واقع که می توانید انجام من را مطمئنا بود تحت
تاثیر قرار داد.
1396/01/31 11:16 ب.ظ
Very good post. I am dealing with a few of these issues as well..
1392/12/22 04:05 ب.ظ
دنیا خه‌مه‌، ژیان ژانه‌
بۆ شاره‌که‌ی به‌هاری سوور
هیرۆشیمای کوردستانه‌
حه‌له‌بجه‌ی دایکی شاره‌زوور
کۆرپه‌ به‌ بێشکه‌ و لانکه‌وه‌
منداڵ به‌ سینگی دایکه‌وه‌
بۆ یادی نه‌ورۆزی ئه‌مساڵ
سووتان و بوون به‌ کۆی زووخاڵ
شه‌رته‌ هه‌موو به‌رد و داری
حه‌له‌بجه‌ی تینووی رزگاری
ده‌که‌ینه‌ خه‌نجه‌ری تۆڵه‌ی
به‌رپشتێنی کورده‌واری

شیعر: ڕه‌زا حه‌مه
ترجمه کمی آزاد از شعر حلبچه ی رضا محمد:

دنیا سراسر غم است و زندگی، همه درد
به یاد شهری که‌ بهارش سرخ بود:
هیروشیمای کردستان
حلبچه‌، مادر "شهرزور"

و به‌ یاد نوروز آن سال
که نوزادان در گهواره هایشان
و نوباوگان بر سینه های پر مهر مادران
سوختند
و کپه ای از زغال شدند

کنون، گاه پیمان است
بیائید که‌ از تمامی سنگها
از تنه ی همه ی درختان حلبچه‌
شهر تشنه‌ ی رهایی
‌ خنجرآخته ی انتقامی بسازیم
آویخته بر کمرشال هر کورد

1392/12/19 02:44 ب.ظ
در انتظار گودو نمایشنامه ی فوق العاده ای داره و مهمه که کی کارگردانیش کنه! با توصیه های دوستان تئاتربین و تئاتر فهمم ترجیح دادم در حد همون نمایش نامه خوندن بمونم...
عبّاس ملکشاه:
مهم لذتی است که ما می بریم
1392/12/17 11:47 ب.ظ
آقای ملکشاه ما را کجا بردی!
waiting for Godot
چیزیست!
اجرای نمایشنامه خوانی از آن را دیده بودم و برای کار درس نمایشنامه ام انتخابش کرده بودم!
تلخ است اما ...
اما من فکر می کنم که اگر در آن خلاء خوب نگاه کنیم، اولویتهای به هم ریخته یمان را از دور ببینیم، خواهیم رسید به معنایی برای تسکین روح نه فریبش.

و باز هم سپاس...
عبّاس ملکشاه:
دقیقا. واقعا از نمایش نامه بکت خیلی حرف میشه شنید. برای منی که مدتها بود تئاتر خوب ندیده بودم، اجراش خیلی چسبید.
ممنون از حُسن نظرتون بانو
1392/12/14 09:04 ب.ظ
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانم کشتم و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
----------------
حالا ماجرای گودو چه ارتباطی به این شعر نیما یوشیج داره؟
عبّاس ملکشاه:
نمایش شاهکار در انتظار گودو، دقیقا مهر تاییدی بر همین دو بیت نیما است که نوشتم. اتفاقا تا آخر اسفند، تو تئاترشهر رو صحنه هست. برید ببینید و لذت ببرید.
1392/12/14 07:18 ب.ظ
"زن و آزادی"

هرچه در این مشرق زمین

کوشیدم روبروی آینه

و بر روی دو صندلی

واژه های "زن" و "آزادی" را

کنار یکدیگر ولی

به مهربانی بنشانم

بیهوده بود و همیشه

این واژه ی "مردم" به زور

می آمد و تسبیح به دست

خود به جای زن می نشست

شیرکو بی که س
1392/12/14 06:34 ب.ظ
سپاس كاكه گیان
شاید مطالبت رو خودت ننوشته باشی ولی از انتخابشون میشه پی به افكار نابت برد
عبّاس ملکشاه:
ممنون دیاکو عزیز. همیشه لطف داشتی داداش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.