تبلیغات
سیّال ذهن - گردهمایی مدرسه
 
                                                        
1392/06/16 :: نویسنده : عبّاس ملکشاه

دیروز جمعه بعدازظهر، گردهمایی بچه های مراکز سمپاد کرج بود. خیلی از فارغ التحصیلان سالهای 75 تا 91 به همراه معلمان و معاونان قدیم و جدید دو مرکز پسرانه و دخترانه سمپاد کرج (شهیدسلطانی و فرزانگان) هم اومده بودند و جمعیت بالای پانصد تا ششصد نفری ، گرد هم جمع شده بودند. من هم با اینکه جمعه عصر کلاس مهمی داشتم ولی به اتفاق خواهرم رفتیم به دیدار همکلاسیهای سابقمون.
حال و هوای عجیبی بود. اون هم برای منی که بعضی از دوستان و بچه ها را بعد از ده سال میدیدم. واقعا مرور خاطرات قدیمی و صحبت از تلاشها ، پیشرفتها و گاها شکستها اون هم از نزدیک یه چیز دیگه است.
دلم می خواست از این گردهمایی و حال و هواش اینجا بنویسم، حتی شالوده متنش را هم حاضر کرده بودم ولی وقتی یادداشت بزرگتر سمپاد؛ "مهبد زلکی زاده" بزرگوار را در صفحه فیس بوکش خوندم که اینقدر گیرا نوشته و چه قدر خوب وصف الحال ما، حاضرین جمع را بیان کرده، ترجیح دادم اون را عینا در  ادامه مطلب این پست بنویسم تا همیشه برام بماند.
و حواسم باشه که جناب آقای عباس ملکشاه، همیشه یادت باشه که تو برخاسته و جز چه اتمسفر ارزشمندی هستی. هیچ وقت نباید اجازه بدی که مشکلات ، نامردی ها و تنبلی ها بر تو چیره بشه که نتونی بالغانه فکر کنی ، تصمیم بگیری و پیش بری. به قول خواجه که چه زیبا میگه:

تو خود حجاب خودی حافظ ، از میان برخیز








از جشن دیروز بسیار میتوان گفت .. از اوجها و فرودهایش .. از لحظه های خوب و کاستیهایش .. از همه خوب و بدش .. اما مهم این بود که جمعی همت کردند .. از وقت و کار و انرژی و .. بهتر بگویم .. از جان خود با جان و دل مایه گذاشتند و دست به دست هم دادند تا این کار به خوبی و آبرومندی به سرانجام برسد .. و دیدن آن جمعیت بزرگ  از بچه های 75 تا 91 در کنار همدیگر بهترین و زیباترین دستاورد این جمع بود .. من دست تک تک کسانی را که برای ساختن این خاطره زحمت کشیدند به گرمی میفشارم و در برابرشان سر تعظیم فرود می آورم.

 

اما از حال و هوای جشن .. آن هم از دید یک سمپادی قدیمی و به اصطلاح خودم فسیل شده .. حس غریبی بود دیدار دوباره بسیاری از دوستان قدیم بعد از این همه سال .. و دیدن این که آنطوری که در درون میاندیشیم دیگر آن نوجوانان پر شر و شور شانزده ساله نیستیم .. لااقل در ظاهر .. آن نوجوانانی که سری پر شور داشتند و نیرویی بی پایان .. آن چنان که میخواسند دنیا را تغییر دهند و از نو بسازند. حالا میدیدم که بعضی از هما نوجوانها دیگر خودشان پدر و مادرهایی هستند تا شاید روزی فرزندانی با سرهایی پرشور و نیرویی بی پایان تربیت کنند .. وقتی جوانترها را دیدم و آن شور و شادی زیبا و خالصشان را .. یاد آن روزهایی افتادم که تازه ایده انجمن از دل آن دوره های دوستانه ماهانه شکل میگرفت و یادم هست در فضای بسته تر آن روزها چقدر دست به عصا و آهسته آهسته انجمن پایه های خود را استوار کرد تا خوشبختانه امروز چنین اجتماعی عظیم و پر قدرت را گرد هم آورد ..یاد آن همشاگردیهایی افتادم که چه زود بار سفر از این دنیا را بستند و به دیگر سو پرواز کردند و کاش دیروز در آن جشن بودند و خانواده بزرگمان را میدیدند و در لذت دوباره باهم بودن شریک میشدند .. و یاد کردم از دوستانی که حالا هریک دور از خانه و در چهارسوی دنیا دلشان با این جمع بزرگ است و نتوانسته اند آنجا باشند ..به توان بی پایان این انجمن و پتانسیلهایش که از دانش و توان تک تک بچه ها نشات میگیرد ایمان راسخ دارم و میدانم اگر دوستان شناخته و نشناخته ام در این محفل به تواناییهای فردی و جمعی خودشان واقف باشند هر ناممکنی را ممکن میسازند .. همان روزها که بنیان این انجمن گذاشته شد برپایی جشنی چنین باشکوه در معیارهای آن روز اجتماع ناممکن مینمود که همان ناممکن به همت بچه ها ممکن شد .. چنین عظیم و زیبا ..

 

آن لحظه آخر هنگام گرفتن آن عکس بزرگ .. حس ناشناخته ای از شادی و ترس و اندوه و هزار احساس ناشناس دیگر به جانم افتاد .. آن جمع بزرگ آیا دوباره چنین گردهم خواهد آمد ؟؟ و در مرتبه بعد آیا همه ما خواهیم بود تا در کنار دوستانمان خاطره ای جدید بسازیم؟ قدیمی ها میروند و بچه های جدید می آیند .. این رسم روزگار است اما چه خوب است که این خانه همیشه پابرجا بماند .. یادم هست آن روزها بعد از جلسه های انجمن یا بعد از هر صعود در گروه کوه و هر اردو ..هنگام خداحافظی دلم میگرفت.. می ترسیدم .. رفتن بچه ها را تا آخرین لحظه نظاره میکردم و در دل میترسیدم که نکند این آخرین باری باشد که آنها را میبینم .. و دیروز این ترس دوباره با من بود .. ترسی که به یادم می آورد چقدر دلبسته این جمع و آدمها هستم .. و چطور این انجمن و اعضایش بخشی از زندگیم شدند .. بخشی که هرچقدر هم از آن دور باشم دلم همیشه با آن خواهد ماند.

 

باشد که این خانه همیشه برقرار و استوار باقی بماند ...

 

 به امید خاطره هایی نو .. رنگین و پر از جلوه


مهبد زلکی زاده - 16 شهریور 1392



عکس شهید سلطانی کرج: مدرسه دوران راهنمایی، دیبرستان و پیش دانشگاهی من







نوع مطلب :
برچسب ها : دل نوشته،
لینک های مرتبط : منبع،


1392/06/21 05:21 ب.ظ
من هم تو این جشن بودم! : )
و چه خوب شد که بودم، چه لذتی راداشت این جمع : )
مسیح هستم خروجی ۸۸ شهید سلطانی
---
این جشن منو رفرش کرد، دوباره جوون شدم، دوباره پر انرژی :‌ )
عبّاس ملکشاه:
زنده باد
به ما پیر پاتالهای فارغ تاتحصیل 80 که خیلی چسبید
: )
1392/06/19 11:32 ق.ظ
واای چه عکس جالبی :)
ایشالا همیشه جمعتون جمع باشه
عبّاس ملکشاه:
ممنون
1392/06/17 04:59 ب.ظ
جقد عالیه بركزاری این جور برنامه ها_‏ باعث میشه خیلی جیزا یادمون بیاد_یادمون بیاد الان دقیقا كجای زندكی ای كه تو اون دوران از خودمون و آیندمون انتظار داشتیم هستیم :‏)‏‏↳‏
اون قسمت خطابه به خودتون یكم بوی منیت میداد :‏)‏به امید روزهای دلخواه ترتون
عبّاس ملکشاه:
ممنون. بعضی موقع ها آدم به یه خورده غرور نیاز داره
1392/06/17 08:42 ق.ظ
اوف چقدر سمپادی
امیدوارم همه تون موفق باشید.
مملكتی با این همه سرمایه اجتماعی و جوان خیلی كار ها می تونه برای پیشرفتش كنه كه به خیلی عنوانها وابسته نباشه.
عبّاس ملکشاه:
ممنون. امیدوارم همه مون بتونیم موفق باشیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.