تبلیغات
سیّال ذهن - مسیر نوشت
 
                                                        
1392/08/14 :: نویسنده : عبّاس ملکشاه

+

از وقتی این نقاشی را دیدم همش تو فکرشم. نمی دونم چه علاقه ای به عکس و نقاشی های سیاه و سفید دارم. نه این که آدم غم بادی باشم و از رنگهای شاد بدم میاد؛نه . ولی لا مصب اثر سیاه و سفید یه چیز دیگست. ساده تر می شه حسش کرد و بویید و اگر مفهومی از توش دربیاد خیلی گیراتر میشه.



در مورد این اثر ساده ولی در عین حال خیلی نافذ، که کلی هم گشتم و نفهمیدم از کیه، خیلی میشه مفهوم از تو ذهن تراوش داد و بیان نمود. ولی به نظرم یکی که الآن تو ذهنم بیشتر دنگ دنگ می کنه، اینه که تو مسیرهایی که بازی روزگار برامون از تو دلِ ناشناخته های زندگی (نسخه بیرونی) و حتی سیاهی ها و سایه های خودمون (نسخه درونی) ترسیم میکنه، نترسیم و پیش بریم و رشد کنیم. اگر دوستان هم نظری در این زمینه دارند، دریغ نفرمایند.


++

بعضی وقت ها است که ما آدمها به شرایطی خاصی که برامون پیش میاد افسوس می خوریم و میگیم چه بد و روی به جملات پشت کامیونی میاریم! مثل این جمله که من چندسال پیش پشت یه کامیون DAF قرمز رنگ تو جاده هراز خوندم و خیلی باحال بود. آدم یاد هایکوهای ژاپنی می افته : "خدایا  –  گاهی  –  نگاهی"  (استیو جابز را خدا رحمت کنه که همش به جانی آیو می گفت نبوغ واقعی طراحی، سادگی است). گاهی اوقات هم همش به یه سری حرف زدن ها ، عمل کردن ها و یا حرف نزدن ها و عمل نکردن هامون تو یه شرایط خاص فکر می کنیم و همه چی را منوط و وابسته به اون می کنیم که ببین عباس (در اینجا عباس منظور خود فرد است! ) اگر این موقع این طوری رفتار نمی کردی یا اگر این موقع این حرف را می زدی ، می مُردی. بچه یه خورده بزرگ باش. این جور دیالوگهای درونی با خود که ماحصل تامل و نقد خودمون هست، چیز خیلی خوبی هست که باعث می شه تو شرایط مشابه بعدی، گند نزنیم ولی اگر تو یه موضوع خاص، همش اینو با خودمون گوشزد می کنیم و سعی می کنیم همه چی را بهش ربط بدیم، باید بدونیم که بابا جان مشکل حادتر از اینها بوده و همه چیری را به پاره شدن این نخ گره  نــــــزن.



+++

امروز صبح تو سرخلوتی پیش اومده، داشتم صفحه انصافا قشنگ دریچه را تو فیس بوک می خوندم. سخنانی هشت ریشتری که هنرمندانه روی تصویری از شاعر یا نویسنده منقول شده و با فونتهایی زیبا روی تصویر نقش بسته. همینطور که می خوندم و روشون تامل می کردم یا لایک می زدم و میودم پایین تر ، دیدم خیلی هاشون دارند تکراری میشند و به نظرم از درجه ریشتِر تاثیرشون داره برام کاسته میشه! واسم جالب بود. چون خودم همیشه پایه این جور نغز نوشته ها هستم و الآن هم یه جورایی شخصا تو شرایطی هستم که تنورنم واسه این جور خمیرمایه های فکری و دلی داغ داغه. دقیق تر که شدم، این امر بدیهی تو ذهنم اومد که این جور کلامهای نافذ برای تاثیر پذیری بر روی هر چیزی (رابطه ، شخص ، ایجاد حس ترحم یا تقصیر و ...) فقط در راستای تلاشهای فرد و پیش بردن همسو و هدفمند سیالهای فکری و فعالیتهای اجرایی اش تاثیر داره ، اون هم جاهایی که تو سربالایی ها کم میاره و یا تو سرازیری ها سرعت نمی گره. مثل شوت تو هیجده قدم به سمت دروازه که برایند کلی حرکت جمعی و سعی و تلاش هستش. یا مثل یه کاتالیزور تو شیمی که نیرومحرکه پیشرفت واکنش میشه اون هم تو شرایط خاصی که براش اگر مهیا باشه. نه اینکه همیشه دست به دامن این جور "خدایا-گاهی-نگاهی" ها   بشیم و بدون اینکه کفه عمل و اجرامون به حدکافی سنگین باشه، انتظار اثر گرفتن و به مقصود رسیدن را داشته باشیم.

یه چیزی هم که حیفم میاد نگم اینه که حواسمون باشه وقتی جلو دروازه و تو موقعیت شوت هستیم، به دلایل مختلف (ترس،خودکم بینی،مادر کامپلکس و ...) همش با توپ یه پا دو پا نکنیم تا توپ را از دست بدیم. بلکه فقط باید دروازه را ببینیم و شوت بکنیم به هدف و خلاص. نتیجه اش هر چی بشه راضی باشیم چون تا ته اش را انجام دادیم و دیگر ببینیم تا چه پیش آید.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : دل نوشته،
لینک های مرتبط : از سایت دکتر شیری، مغتنم دانستن احساس شادی و رضایت،


1392/09/1 07:39 ب.ظ
سلام....
من انشالله سال دیگه اسفند ماه یه نمایشگاه نقاشی خاص در پیش دارم که 99% نمایشگاه سیاه و سفید خواهد بود... :)
حتما دعوت هستید از الان...
شاد باشید یه دنیا...
عبّاس ملکشاه:
با کمال میل النا خانم. به موقع اطلاع رسانی کنید
1392/08/15 09:20 ب.ظ
سلام بسیار جالب بود دست نوشته عالی بود یه جورایی آدم رو به فكر وا میداشت تصویر انتخابی هم مثل تصاویر انتخابی كه قبلا انتخاب میكردی عالی بود.راستی قسمت دوم مطلب رو گذاشتم اگه علاقمند بودید بخون.سپاس كاكه
عبّاس ملکشاه:
داریوش جان ممنون. حتما بزرگوار
1392/08/15 01:11 ب.ظ
+ خب هر چیزی مطلقش میتونه نامطلوب باشه و تاثیری كه بر روح آدمی میگذاره یكنواخت میاره و میشه یه عادت. گاهی اوقات آدمها با یك نشانه، یك تلنگر، یه نگاه به آرزویی كه همیشه در درونشون جا خوش كرده و یارای بروز نداشته نزدیك می شن و می تونن از دلش به خاسته ای خودشون برسن. گاهی باید زاویه ی دیدمون رو به مسایل زیباتر كنیم اگر چه بر وفق مرادمون نباشه شاید راهی باشه برای قوی بودن و بزرگ شدن
++وقتی گفتگوی درونی داریم و درونمون قاضیه و ما محكوم به اشتباهات و قاضی همش سرزنش رو پیش میگریه و اشتباهات رو گوشزد میكنه و ناكامی ها رو یاد آوری انگاری یه شخص سومی هم هست كه با هر بار یادآوری هر كدوم از اشتباهات به قاضی و به ما یاد آوری می كنه انسان باید خطا كنه تا راه رو پیدا كنه و اونكه خطا كار نیست لاجرم زنده نیست. جملات زیبا و پرنغض و دلنشین بزرگان زاده ی همین شكستها و تجربه هاست.
+++
من یاد گرفته ام كه هر چند یكبار در مكانهای آرام استراحت كنم و چیزهیی را كه به آنها نیاز ندارم، مانند لجاجت،غم و غصه و تاسف را جا بگذارم و با خودم حمل نكنم.
این جمله ی تاثیر گذار رو تو كتاب سوپ جوجه خوندم. امیدوارم اول روحمون بزرگ بشه و به آرامش برسه تا بتونیم به وقتی همپای و هم مسیر دیگرانیم این آرامش رو به اونها هم هدیه بدیم.
موفق باشید
عبّاس ملکشاه:
ممنون از این فیدبک کاملتون در باب این پست باران خانم.
جمله آخرتون که از کتاب سوپ جوجه نقل کردید، واقعا یه دنیا ارزشمنده.
1392/08/14 02:33 ب.ظ
سلام ممنونم ازلطفتون
1392/08/14 02:00 ب.ظ
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
عبّاس ملکشاه:
خواجه عطار نیشابوری. ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.